پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

کوتاه کردن موهای پرنیا کوچولو و رسیدن عید نوروز..

دیگه کم کم داریم به عید نوروز نزدیک می شیم وای پرنیا جونم همین دیروز بود که اولین بهار زندگیت بود چه زود داری بزرگ می شی اصلا باورم نمی شه که یک سال گذشت جمعه1391.12.18 با بابایی رفتیم خرید که تصمیم گرفتیم بریم موهات رو پیرایش کودک کوتاه کنیم برا اولین بار ... اولش گریه نمی کردی وقتی دیدی بچه ها گریه می کنند تو هم شروع کردی به گریه کردنو بالاخره آقاهه دو سوته موهات رو کوتاه کرد خیلی ناز شدی بغدش هم برات دو تا گیره ی خوشمل خریدیم البته تو که نمی ذاری گیره به موهات باشه ولی من خریدمبعدش هم دو تا لباسو کفش و مداد رنگی و لیوان  برات خریدیم ...
23 ارديبهشت 1392

سال 1392...سال مار

دختر قشنگم دومین بهارچشمهایت بهار سال 92برتومبارک عزیزترینم   هنرهای مامانی درستیدن تقویم سیزده اینجا هر کاری کردم قلیون نکشیدی و می ذاشتی دهان مهران نوروز من تویی و شب و روز من تویی......خورشید مهر و ماه شب افروز من تویی ما می رویم و عشق چو خورشید ماندنیست......آن مهر جاودانه ی پیروز من تویی دیروز من تو بودی و امروز هم تویی......فردای من تویی و *نوروز *هم تویی   ...
4 ارديبهشت 1392

14ماهگی و با یه عالمه تاخیرررر

سلام عروسکم چند وقته که برات خاطراتت رو ثبت نکردم آخه هم وقت نکردم ،هم تو شیطون بلا نمی ذاری و وقتی پای کامپیوتر می شینم شروع می کنی غر زدن و دیگه اینکه یه تقویم برات طراحی می کردم که خیییییلی ناز شدن و خلاصه دیگه نمی رسیدم برات بنویسم تازه دیشب تو مبایلم برات کلی می نوشتم که بعدا بیام برات ثبتش کنم که همش پرید اینقد حرص خوردم که نگوووووووو وای مامانی جدیدا خیلی اذیت می کنی همش می خوای من پیشت باشم و یه لحظه که ازت دور می شم شروع می کنی به گریه کردن فقط وفقط با فیلمی که برا تولدت با عکس هات درستیدم آرومی و تنها می شینی و تا آخرش نگاه می کنی و هیچی نمی گی و ذوق خودت رو می کنی آره خلاصه تازگیا خیلی بلا شدی و هر روز یه کار جدید می کنی و خ...
23 فروردين 1392

ولنتاین و 13 ماهگی فندوقی مامانی و بابایی...

سلام جوجه فندوقی مامانی ولنتاین مبارک عزیزم دیشب شب 14 شب ولنتاین رو عشاق بود تواین شب همه برای کسانی که دوستشون داره کادو می خره و من دیشب به بابایی یه عروسک و به شما یه پازل هدیه دادم و بابایی از کادوش خیلی خوشش اومد و شما هم از کادوی بابایی بیشتر خوشت اومد همینطور بغلش می کردی و وقتی می گفتم پرنیا بوسش کن بوسش می کردی و یه ژله درستیدم که می خواستم یه جور دیگه بشه و اینطوری از آب در اومد خلاصه خیلی خوش گذشت اینم عکس کادوی بابایی و پرنیا کوچولو   اینم عکسای 13ماهگیت شیطون بلا نمی دونم پشت کیس چی می خوای اینم موهای خوشگلت چند روز پیش هم رفتم عکست رو از عکاسی گرفتم&...
30 بهمن 1391

12 ماهگی پرنیا جون...

سلام مامانی الهی فدات بشم خیلی شیطون و بلا شدی و همش با کارهای جدیدت دل منو بابایی رو می بری تازگیا که کلمه ی الو رو دائم تکرار می کنی که آدم می خواد بخوردت وقتی می ریم خونه ی مادر شهناز شبها که آقاجون پای تلوزیون نشسته و کنترل ها و تلفن پیششه تو می ری سراغ تلفن و به آقاجون نگاه می کنی و یه لبخند ناز می زنی و چشمات رو کوچیک می کنی و تلفن رو برمی داری و آقاجون هم بهت می خنده و همه می گن آقاجون تلفن رو به هیچ بچه ای نمی داد و به پرنیا گوگولی می ده خودت ببین مامانی چقدر خودت رو شیرین کردی خلاصه آقاجون خیلی دوستت داره یه کار دیگه که کنترل رو برمی داری و سمت تلوزیون می گیری و با انگشتات می زنی رو دکمه هاش یا تلفن اسباب بازیت رو دکمه هش رو می زن...
27 بهمن 1391

عکسای جدیدفلفل مامان وبابا، با فلفل دلمه ای...

سلام پرنیا جونم این ماه قرار شده بود ازت عکس جدید نگیرم آخه برا تو این ماهت دیگه عکسای تولدت رو داشتی ولی خب دیگه مجبور شدم . بابایی از نمایشگاه یکم فلفل دلمه ای خوشگل آورد و از بس ناز بودن دلم نیومد باهاشون ازت عکس نگیرم خلاصه فلفل دلمه ایها داشتنددیگه  پیر می شدند و من حال عکس گرفتن نداشتم و تازه تو هم سرما خورده بودی ولی بالاخره یکشنبه1391.11.8 ازت عکس گرفتم و تو هم حسابی غررر زدی و نمی ذاشتی عکس بگیرم ولی بدک نشد اینم عکساش...امیدوارم وقتی بزرگ شدی خوشت بیاد . اولیش اسم نازو خوشگلته فدات بشم اینجا هم الو می کنی با موبایل مامانی اینم با انگشتای نازت می خوای شماره بگیری حالا دالی ی ی ی ...
26 بهمن 1391

بافتن کلاه...

چند روز پیش 1391.11.7با مامان جون رفتیم برا ت کاموا گرفتم که برات کلاه ببافم البته من که بلد نبودم ولی مامان جون گفت بهت یاد می دم همون روز هم تو یکمی سرما خورده بودی و بارون می اومد خلاصه رنگ کاموا رو نارنجی انتخاب کردم و یه مدل کلاه هم پیدا کردم و یه شب که خونه مامان جون دعوت بودیم ما مان جون اون رو سه سوته بافتش منم تا حدودی یاد گرفتم ولی اصلا نبافتمش خلاصه وقتی کامل شد کلاه خیلی کوچیک شد و مامان جون یکی دیگه بافت حالا بعدا عکسش رو برات می ذارم   امروز 1391.11.17بعداز ظهر مامان جون کلاه و شالت رو آماده کرده بود و آورد خونمون خییییلی خوشگل شده بود دست گلش درد نکنه بابایی هم ازش خوشش اومد آخه خیلی بهت می اومد  ...
26 بهمن 1391